جاده ی آرامش

من از شلاقِ افکار تهی بر خویش میترسم...

تحول

دیروقتیست چیزی ننوشته ام

شاید هم.نخواستم که بنویسم


 امشب از همان شبهای دلتنگیست

یکی از همان شبهایی که انقدر قلبم فشرده میشود که ناخواسته به این موضوع می اندیشم که در آینده بر اثر سکته خواهم.مرد


امسال کمی عاقل تر شده ام

دیگر ب دنبال علت و معلول برای بدبختی هایم نمیگردم

پذیرفته ام که من همین دخترک روبروی آینه ام ،با همین شرایط زندگی و همین فرهنگ و همین...

حال میدانم.که شکایتم ازدنیا در هیچ دادگاهی بررسی نمیشود

میدانم که این منم، منه تنها که اگر گرگ نباشم ،باخته ام

میدانم که نه معجزه ای رخ میدهد و نه نجات دهنده ای بر احوالم نازل میشود

چند وقتیست که رها کرده ام حصار و تنگنای قوانین نوشته را

من آزاد و رها به دنیا امدم و ازاد و رها زندگی خواهم کرد

من از تنگنای قوانین خارج میشوم و بدنبال تحقق خواسته هایم میروم


دیریست پذیرفته ام که دنیا عادلانه نیست

پذیرفته ام دنیا ازعده ای کار و همت بیشتر و برای عده ای غم و برای دیگری شادی روز افزون میطلبد...

پذیرفته ام ک راه رهایی از شرایط موجود غصه و افسوس خوردن نیست

من پذیرفته ام که دنیا ،بدنبال ناامیدی است و امید پادزهر این سم مهلک است

من اینبار عاقلانه پذیرفته ام که تنها راه رهایی من ، رهایی فکر و اندیشه ام است...


کاش از سوختنم معجزه حاصل بشود...

باورت میشود که این غم وغصه ی لعنتی امانم را بریده است؟

نمیدانم مقصر کیست؟

مقصر منم ؟من جوانی که پا ب پای فرهنگ و جامعه تا بحال پیش امده ام

منی که با کم و کاست جامعه ی کوچک و شهرم ساخته ام؟

یا مقصر آن شکمْ برامده ی مفت خوریست که صدای هیچ یک از استعدادها را نشنید

صدای هیچ یک از نیازمندان را هم

در اطرافش هیچ مظلومی را ندید جز همان شکم هایی که برایشان حکم میز داشتند

هرچه میزشان بزرگتر ..زندگی در رفاه بیشتر  و استعدادهای نداشته ی فرزندانشان  شکوفاتر


دیریست که سوختیم پای اشتباه پدران و پدربزرگانمان

اشتباهی که نه تنها وضع را بهتر نکرد

بلکه حلقه را تنگ تر و عمق خنجر فرو رفته در قلب هایمان را بیشتر و بیشتر کرد


کاش من هم دخترک متولد تهران بودم ..همانکه شکم پدرش پنج دقیقه زودتر از خودِپدرش از در وارد میشود

همان پشت میزنشان مرفه

همان کسانی که بقول خودشان با بالانشینان در ارتباط اند


کاش من هم در دوره پدربزرگ و پدرش به دنیا امده بودم

شاید انموقع از استعدادهایم بویی نمیبردم، انگاه دیگر غصه نمیخوردم که ای کاش دخترِ خان بودم

یا حداقلش کاش جایی ب دنیا می امدم که امکان شکوفایی استعدادهایم بود


نمیدانی

نمیدانی که چقدرررر زجر دهنده است که توانایی کاری را داشته باشی ولی امکان انجامش را نه

نمیدانی...باور کن اگر همدرد من نیستی نمیدانی، که چقدر سخت است دیدن بی استعدادهایی که با زور پول نخبه شناخته شدند و درکنارش دیدن استعدادهایی که بدون شناخته شدن به گور میروند

نمیدانی که دیدن بی عدالتی چقدر زجراور و اذیت کنندست


منکه نمیدانم

اما شاید تو بدانی مقصر کیست

شاید بدانی که چقدر سخت است بی کفایت بودن بزرگانی که بر تو حکومت میکنند

منکه نمیدانم

اما  شاید تو بدانی و دم نزنی...

وقتی 80 ساله میشوم

خسته ام از این حجاب اجباری که مدام بر زخم هایم میپوشانم

زخم هایی که دهانه باز کرده اند و مدام بر ان نمک میپاشند

در 20 سالگیم چنان خسته و ناامیدم که گویی پیرزن 80 ساله ی درونم تخت سلطنت را بدست گرفته و مدام فرمان ناامیدی میدهد

من همان 20 ساله ای هستم که توان انجام کاری را ندارد

همان بینایی که سعی در کور نشان دادن خود دارد

سخت است

جانفرساست که مدام ببینی و جوری وانمود کنی که نمیبینی

مدام بشنوی و جوری رفتار کنی که گویا سالهاست تنها صدایی که میشنوی سکوت است

ابراهیم نیستم اما تنم میسوزد و سالم است

اتشی در درونم شعله میکشد

اری در وجودم نبرد اب و اتش است

اتشی که میسوزاند و اشکهایی که نای خاموش کردن هیچ غمی را ندارند

اتشی که با هرنفسی که میکشم جانی تازه میگیرد و وجودم را ناتوان تر میسازد

من همان 20 ساله ی پیرم

همان جوان پرشورِ خسته از زندگی

همان تکرار کننده ی شعارِ "اگر شوق روییدن در تو باشد در کویر هم سبز خواهی شد"

من همان شعار دهنده ام

همان شوقِ سرکوب شده

همان دانه ای که درکویر سبز شد و پایمال

همان دانه ای که در حسرت جنگل و همنشینی با دانه های دیگر ماند

من همان پیرزن 80 ساله ی بدونِ عصا هستم که مدام زیر لب نفرین میکند بی عدالتی حاکم را

همان پیرزن 20 ساله ای که چشم میدوزد به 20 ساله های جوان و آتش حسرت، وجودش را خاکستر میکند

من همانم

همان دخترک پیر و زین پس سیاه پوشی که آرزوهایش را گور کرده است...



شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

من کیستم از خویش به تنگ آمده ای
دیوانه ٔ با خرد به جنگ آمده ای

دوشینه به کوی یار از رشکم کشت
نالیدن پای دل به سنگ آمده ای
______________________
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی های عزیز

https://goo.gl/pJEAfD
Designed By Erfan Powered by Bayan