جاده ی آرامش

من از شلاقِ افکار تهی بر خویش میترسم...

جمعه ها با کتابخوانی

"امانوئل" می گوید:

ببینید در زندگی از چه میترسید

ببینید در خودتان از چه میترسید

با چشم باز و قلب باز به درون ترس خود نفوذ کنید

خواهید دید ترس چون اتاقی خالی است

ترس فقط به اندازه ی اجتناب شما قدرتمند است

هرچه بیشتر از ترس روی گردانید

و از آن اجتناب کنید

و خواهید که در آغوشش کشید،

قدرت بیشتری به آن میبخشید

ترس یعنی مقاومت در برابر خدا

توهمی است که ما را از خدا جدا میسازد


از کتاب "لطفا گوسفند نباشید"


هیچ کس چیزی به ادم نمی دهد مگر خود او. و هیچ کس چیزی از آدمی دریغ نمیدارد مگر خود او

بازی زندگی یک بازی انفرادیست

اگر خودتان عوض شوید ، همه ی اوضاع و شرایط عوض خواهد شد


از کتاب"چهار اثر از فلورانس اسکاول شین"



یه خبر خوب برا عاشقان کتاب وشعر
استاد شباهنگ بالاخره جلد اول اشعارشونو بنام کتاب "بوی زلف یار" چاپ کردند

اگه کسیو میشناسید که علاقمند ب اشعار عاشقانه و عارفانه هست بهشون معرفی کنید و یا اگر خودتون علاقمند به خرید کتاب هستید
ب وبلاگ ایشون به ادرس زیر میتونید مراجعه کنید:)  کلیک کنید




کاش از سوختنم معجزه حاصل بشود...

باورت میشود که این غم وغصه ی لعنتی امانم را بریده است؟

نمیدانم مقصر کیست؟

مقصر منم ؟من جوانی که پا ب پای فرهنگ و جامعه تا بحال پیش امده ام

منی که با کم و کاست جامعه ی کوچک و شهرم ساخته ام؟

یا مقصر آن شکمْ برامده ی مفت خوریست که صدای هیچ یک از استعدادها را نشنید

صدای هیچ یک از نیازمندان را هم

در اطرافش هیچ مظلومی را ندید جز همان شکم هایی که برایشان حکم میز داشتند

هرچه میزشان بزرگتر ..زندگی در رفاه بیشتر  و استعدادهای نداشته ی فرزندانشان  شکوفاتر


دیریست که سوختیم پای اشتباه پدران و پدربزرگانمان

اشتباهی که نه تنها وضع را بهتر نکرد

بلکه حلقه را تنگ تر و عمق خنجر فرو رفته در قلب هایمان را بیشتر و بیشتر کرد


کاش من هم دخترک متولد تهران بودم ..همانکه شکم پدرش پنج دقیقه زودتر از خودِپدرش از در وارد میشود

همان پشت میزنشان مرفه

همان کسانی که بقول خودشان با بالانشینان در ارتباط اند


کاش من هم در دوره پدربزرگ و پدرش به دنیا امده بودم

شاید انموقع از استعدادهایم بویی نمیبردم، انگاه دیگر غصه نمیخوردم که ای کاش دخترِ خان بودم

یا حداقلش کاش جایی ب دنیا می امدم که امکان شکوفایی استعدادهایم بود


نمیدانی

نمیدانی که چقدرررر زجر دهنده است که توانایی کاری را داشته باشی ولی امکان انجامش را نه

نمیدانی...باور کن اگر همدرد من نیستی نمیدانی، که چقدر سخت است دیدن بی استعدادهایی که با زور پول نخبه شناخته شدند و درکنارش دیدن استعدادهایی که بدون شناخته شدن به گور میروند

نمیدانی که دیدن بی عدالتی چقدر زجراور و اذیت کنندست


منکه نمیدانم

اما شاید تو بدانی مقصر کیست

شاید بدانی که چقدر سخت است بی کفایت بودن بزرگانی که بر تو حکومت میکنند

منکه نمیدانم

اما  شاید تو بدانی و دم نزنی...

وقتی 80 ساله میشوم

خسته ام از این حجاب اجباری که مدام بر زخم هایم میپوشانم

زخم هایی که دهانه باز کرده اند و مدام بر ان نمک میپاشند

در 20 سالگیم چنان خسته و ناامیدم که گویی پیرزن 80 ساله ی درونم تخت سلطنت را بدست گرفته و مدام فرمان ناامیدی میدهد

من همان 20 ساله ای هستم که توان انجام کاری را ندارد

همان بینایی که سعی در کور نشان دادن خود دارد

سخت است

جانفرساست که مدام ببینی و جوری وانمود کنی که نمیبینی

مدام بشنوی و جوری رفتار کنی که گویا سالهاست تنها صدایی که میشنوی سکوت است

ابراهیم نیستم اما تنم میسوزد و سالم است

اتشی در درونم شعله میکشد

اری در وجودم نبرد اب و اتش است

اتشی که میسوزاند و اشکهایی که نای خاموش کردن هیچ غمی را ندارند

اتشی که با هرنفسی که میکشم جانی تازه میگیرد و وجودم را ناتوان تر میسازد

من همان 20 ساله ی پیرم

همان جوان پرشورِ خسته از زندگی

همان تکرار کننده ی شعارِ "اگر شوق روییدن در تو باشد در کویر هم سبز خواهی شد"

من همان شعار دهنده ام

همان شوقِ سرکوب شده

همان دانه ای که درکویر سبز شد و پایمال

همان دانه ای که در حسرت جنگل و همنشینی با دانه های دیگر ماند

من همان پیرزن 80 ساله ی بدونِ عصا هستم که مدام زیر لب نفرین میکند بی عدالتی حاکم را

همان پیرزن 20 ساله ای که چشم میدوزد به 20 ساله های جوان و آتش حسرت، وجودش را خاکستر میکند

من همانم

همان دخترک پیر و زین پس سیاه پوشی که آرزوهایش را گور کرده است...



شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

من کیستم از خویش به تنگ آمده ای
دیوانه ٔ با خرد به جنگ آمده ای

دوشینه به کوی یار از رشکم کشت
نالیدن پای دل به سنگ آمده ای
______________________
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی های عزیز

https://goo.gl/pJEAfD
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan