جاده ی آرامش

من از شلاقِ افکار تهی بر خویش میترسم...

نامه به خدایی که هرگز صدایم را نشنید


خدای عزیزم سلام
نمیدانم صفتِ عزیزم را بکار ببرم یا نه
نمیدانم امشب با تو دعوا کنم ،تند حرف بزنم با حالتی هجومی بیایم سمتت یا آرام و با گریه حرف بزنم؟
نمیدانم کجایی 
بچه که بودم میگفتند خدا جایی در آسمان است،جایی بالای سر آدم 
جایی که دیدکامل بر اعمال و رفتار انسان داشته باشد

هرچه بزرگتر شدم با اینکه قدم رشد کرد و بلند تر شدم دیدم خیلی دوری ،خیلی دورتر از هرچیزی بشودگمان کرد

کتابی فرستادی و گفتی ازرگ گردن به من نزدیکتری 
قلبم را شکستند و هرچه بغض گلویم بزرگترشد هر چه رگ گردنم فشرده تر شد ،تورا دورتر از خویش یافتم

نمیدانم ب راستی کجایی

کاش بالای سرم نبودی
کاش در پلک و چشمم بودی
کاش با هر قطره اشکی که میریختم ،تمام تنت خیس و سرد میشد
کاش حالم را میفهمیدی

همیشه گفتند و گفتی که مهربانی
اما چرا محبتت را گاه کتمان میکنی؟
چرا برای بعضی پدری مهربان هستی و بعضی را انگار یتیم گذاشته ای

کاش تو هم میفهمیدی بغض چیست
کاش میشنیدی صدای درد و غم کسانی را که ترکشان کردی صدای یتیمانت را

به راستی کجایی؟
مهربان خدای کودکی هایم
کاش میدیدی اشکهایم را
کاش عدالتت را برایم معنا میکردی
کاش تنها نبودی مهربان خدای کودکی هایم
کاش پدربودی
کاش همسر و.فرزند داشتی
کاش میفهمیدی حال پدری که دلتنگ فرزندانش هست
کاش میفهمیدی حال فرزندان یتیم را
کاش میفهمیدی حال بندگانت را

خدای تنهایم 
ای دور افتاده از بندگانت 
سکوتت را بشکن
گوش گیرت را بردار و به صدای شنیدن تک تک قلبهایی که میشکند گوش کن
کمی صورتت را نزدیک زمین بیار و زمینت را ببو ، بوی لجنی که زمینت را فرا گرفته استشمام کن

بیا و از دور نظاره نکن اوضاع جهانت را
بیا و از نزدیک حال بندگانت را دریاب
بیا و اشک و آه را از زمینت دور کن
بیا و ببین که سخت خسته ایم...


چشم ها بی فایده اند وقتی ذهن کور باشد


در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی

نپسندید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد

هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی

سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من

هر که با قیمت جان بود خریدار کسی

سود بازار محبت همه آه سرد است

تا نکوشید پی گرمی بازار کسی

من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود

بخت خوابیده کس دولت بیدار کسی

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید

کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید

بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی

لطف حق یار کسی باد که در دوره ما

نشود یار کسی تا نشود بار کسی

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل

شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم

به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

شهریار


پنجره ی اتاقمو باز میکنم و چاییمو میذارم روی میز
بیرونو نگاه میکنم و توی افکارم گم میشم
نمیدونم امروز دلگیره یا اینکه من خیلی دلم گرفته
نمیدونم باید ناراحت باشم یا اینکه خودمو با حرفای الکی گول بزنم
گاهی قلب آدم میشکنه از درون ولی خیلی بی صدا اینقدر بی صدا که حتی یه قطره اشک هم از چشماش نمیاد
گاهی فکر میکنی به اینکه مگه من چجوریم که هرر قدر خوبی کنم باز اخر همه طلب کارم هستن
خب اگر من غیرقابل اعتمادم اگر منو قبول نداری پس هیچیتو بهم نگو 
اگه بهم اعتماد نداری پس حرفتو بهم نزن پس چیزیو نشونم نده.پس اصن سمتم نیا

همیشه توی دوستیام با جون و دل رفاقت کردم
همیشه دستمو کردم توی ظرف عسل و کردم دهن طرف
اگه جایی رفیقم ناراحت بود تا جایی که بلد بودم دلداریش دادم..دلقک بازی در اوردم که بخنده .هرکااری کردم و تهش طرف طلب کارم میشد
همیشه احترام گذاشتمو بعد از یه مدت  طرف پاشو از گلیمش دراز تر کرد و برام هار شد
هر وقت اگه کسی دلمو شکست و ناراحتم کرد با اینکه چشمام پر اشک و گلوم پر از بغض بود ، بغضمو قورت میدادمو میگفتم عب نداره ، میبخشیدمش...الکی میخندیدمو حرفای الکی میزدم که فراموشش کنه

در اوج اعتماد داشتن ب طرف مقابلم ازش دروغ میشنیدم ،اما سریع میبخشیدم
 هر وقت قضاوت میشدم  و درموردم فکری میکردن ، میبخشیدم 

همیشه برعکس عمل کردم
اگه کسی دلمو شکوند من عذرخواهی کردم
اگه کسی بهم بدی کرد خودمو مقصر کردم

همیشه انگشت اتهامم سمت خودم بود 
اینقدر خودمو متهم کردم که الان چنان سرد و بی حس شدم که ترجیح میدم برم یه گوشه تنها و با هیچکس رفاقت نکنم
دیگه خسته ام از اینکه خودمو وقف بقیه کنم و اونا دو قورت و نیمشون هنوز باقی باشه
دیگه واقعا خسته ام از همه...


تحول

دیروقتیست چیزی ننوشته ام

شاید هم.نخواستم که بنویسم


 امشب از همان شبهای دلتنگیست

یکی از همان شبهایی که انقدر قلبم فشرده میشود که ناخواسته به این موضوع می اندیشم که در آینده بر اثر سکته خواهم.مرد


امسال کمی عاقل تر شده ام

دیگر ب دنبال علت و معلول برای بدبختی هایم نمیگردم

پذیرفته ام که من همین دخترک روبروی آینه ام ،با همین شرایط زندگی و همین فرهنگ و همین...

حال میدانم.که شکایتم ازدنیا در هیچ دادگاهی بررسی نمیشود

میدانم که این منم، منه تنها که اگر گرگ نباشم ،باخته ام

میدانم که نه معجزه ای رخ میدهد و نه نجات دهنده ای بر احوالم نازل میشود

چند وقتیست که رها کرده ام حصار و تنگنای قوانین نوشته را

من آزاد و رها به دنیا امدم و ازاد و رها زندگی خواهم کرد

من از تنگنای قوانین خارج میشوم و بدنبال تحقق خواسته هایم میروم


دیریست پذیرفته ام که دنیا عادلانه نیست

پذیرفته ام دنیا ازعده ای کار و همت بیشتر و برای عده ای غم و برای دیگری شادی روز افزون میطلبد...

پذیرفته ام ک راه رهایی از شرایط موجود غصه و افسوس خوردن نیست

من پذیرفته ام که دنیا ،بدنبال ناامیدی است و امید پادزهر این سم مهلک است

من اینبار عاقلانه پذیرفته ام که تنها راه رهایی من ، رهایی فکر و اندیشه ام است...


کاش از سوختنم معجزه حاصل بشود...

باورت میشود که این غم وغصه ی لعنتی امانم را بریده است؟

نمیدانم مقصر کیست؟

مقصر منم ؟من جوانی که پا ب پای فرهنگ و جامعه تا بحال پیش امده ام

منی که با کم و کاست جامعه ی کوچک و شهرم ساخته ام؟

یا مقصر آن شکمْ برامده ی مفت خوریست که صدای هیچ یک از استعدادها را نشنید

صدای هیچ یک از نیازمندان را هم

در اطرافش هیچ مظلومی را ندید جز همان شکم هایی که برایشان حکم میز داشتند

هرچه میزشان بزرگتر ..زندگی در رفاه بیشتر  و استعدادهای نداشته ی فرزندانشان  شکوفاتر


دیریست که سوختیم پای اشتباه پدران و پدربزرگانمان

اشتباهی که نه تنها وضع را بهتر نکرد

بلکه حلقه را تنگ تر و عمق خنجر فرو رفته در قلب هایمان را بیشتر و بیشتر کرد


کاش من هم دخترک متولد تهران بودم ..همانکه شکم پدرش پنج دقیقه زودتر از خودِپدرش از در وارد میشود

همان پشت میزنشان مرفه

همان کسانی که بقول خودشان با بالانشینان در ارتباط اند


کاش من هم در دوره پدربزرگ و پدرش به دنیا امده بودم

شاید انموقع از استعدادهایم بویی نمیبردم، انگاه دیگر غصه نمیخوردم که ای کاش دخترِ خان بودم

یا حداقلش کاش جایی ب دنیا می امدم که امکان شکوفایی استعدادهایم بود


نمیدانی

نمیدانی که چقدرررر زجر دهنده است که توانایی کاری را داشته باشی ولی امکان انجامش را نه

نمیدانی...باور کن اگر همدرد من نیستی نمیدانی، که چقدر سخت است دیدن بی استعدادهایی که با زور پول نخبه شناخته شدند و درکنارش دیدن استعدادهایی که بدون شناخته شدن به گور میروند

نمیدانی که دیدن بی عدالتی چقدر زجراور و اذیت کنندست


منکه نمیدانم

اما شاید تو بدانی مقصر کیست

شاید بدانی که چقدر سخت است بی کفایت بودن بزرگانی که بر تو حکومت میکنند

منکه نمیدانم

اما  شاید تو بدانی و دم نزنی...

وقتی 80 ساله میشوم

خسته ام از این حجاب اجباری که مدام بر زخم هایم میپوشانم

زخم هایی که دهانه باز کرده اند و مدام بر ان نمک میپاشند

در 20 سالگیم چنان خسته و ناامیدم که گویی پیرزن 80 ساله ی درونم تخت سلطنت را بدست گرفته و مدام فرمان ناامیدی میدهد

من همان 20 ساله ای هستم که توان انجام کاری را ندارد

همان بینایی که سعی در کور نشان دادن خود دارد

سخت است

جانفرساست که مدام ببینی و جوری وانمود کنی که نمیبینی

مدام بشنوی و جوری رفتار کنی که گویا سالهاست تنها صدایی که میشنوی سکوت است

ابراهیم نیستم اما تنم میسوزد و سالم است

اتشی در درونم شعله میکشد

اری در وجودم نبرد اب و اتش است

اتشی که میسوزاند و اشکهایی که نای خاموش کردن هیچ غمی را ندارند

اتشی که با هرنفسی که میکشم جانی تازه میگیرد و وجودم را ناتوان تر میسازد

من همان 20 ساله ی پیرم

همان جوان پرشورِ خسته از زندگی

همان تکرار کننده ی شعارِ "اگر شوق روییدن در تو باشد در کویر هم سبز خواهی شد"

من همان شعار دهنده ام

همان شوقِ سرکوب شده

همان دانه ای که درکویر سبز شد و پایمال

همان دانه ای که در حسرت جنگل و همنشینی با دانه های دیگر ماند

من همان پیرزن 80 ساله ی بدونِ عصا هستم که مدام زیر لب نفرین میکند بی عدالتی حاکم را

همان پیرزن 20 ساله ای که چشم میدوزد به 20 ساله های جوان و آتش حسرت، وجودش را خاکستر میکند

من همانم

همان دخترک پیر و زین پس سیاه پوشی که آرزوهایش را گور کرده است...



شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

من کیستم از خویش به تنگ آمده ای
دیوانه ٔ با خرد به جنگ آمده ای

دوشینه به کوی یار از رشکم کشت
نالیدن پای دل به سنگ آمده ای
______________________
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی های عزیز

https://goo.gl/pJEAfD
Designed By Erfan Powered by Bayan