جاده ی آرامش

من از شلاقِ افکار تهی بر خویش میترسم...

اهم اهم ،آرام وارد میشود

سلاااام چطور مطورییید؟

سال نو همتون مبارک. خواستم آخرین نفری باشم که سال جدیدوتبریک میگم😂😂


الان دو روزه ک از سال جدید میگذره امیدوارم این دو روز برادریتونو ب حودتون ثابت کرده باشید و برای محقق شدن اهدافتون توی سال 96قدم برداشته باشید :)



یروز قبل از عید پاگشای خواهرم بود، از سوتیام نمیگم که بیشتر از این ازم ناامید نشید :))) ولی خب خیلی خوش گذشت جاتون خالی:)) 


امسال مغزم ترکیده، کلا نیشم بازه :))) روز عید ،استراحت داشتم ،برا همین هرکی میومد خونمون میرفتم مینشستم پیششون

نمیدونم چرا الکی خندم میگرفت و میخندیدم 😂 آبروم رفت کلا :)))


اینقد فشار درسا زیاده که حاضرم الان شوهر کنم،بعد از کنکور طلاق بگیرم.:)))) واسه اینکه توی این سه ماه حداقل یکی تسلی بخش خاطرم باشه!! و بتونم سرش غرغر کنم واونم هیچی نگع :/ 

خب مثه اینکه هیچ مردی اینقدر سنگ صبور آدم نیست ک بشینی غرغر کنی اونم فقط نگات کنه:/ میگیره دو تا کشیده میزنتت  که تا سه ماه فَکِت کج باشه :/

پس ازدواج نمیکنم -_- 

عه بعله از اتاق فرمانم اشاره میکنن که حالا کو شوهر؟ -_-


از پستِ غنی ای که گذاشتم مشخصه که مغزم اصلا نترکیده یا پستمو طولانی ترش کنم؟ 😂


عاغا تورو خدا اگه بچه میارید، یه اسم درستی بذارید روش،این اسمای عجق وجق و سانتال مانتال چیه دیگه خداوکیلی😂 


میگم یوقت زشت نباشه که من اهل کلاس گذاشتن وتِز دادن نیستم :))) والا بخدا هرکی میاد خونمون ،مخصوصا دختر عمه هام :))) همچین تز میدن که آدم شرمش میشه جلوشون تز نده 😂

 من از همینجا برای همه ی شوهرعمه هام طلب آرامش و برای همه ی شوهرای دخترعمه هام طلب صبر و مغفرت میکنم:)))

خاندانِ عمه هام فکر کردن گروه خونیشون F هس 😂


باشد که همگی رستگار شویم.:))

تا درودی دیگر بدرود...

۰ نظر

26 اسفندِ 95

*مینویسم ک یادم نره :)


صبح ک بیدار شدم برخلاف همیشه ک تو فکر درسام بودم، ایندفه دلشوره.ی عروسی.خواهرمو داشتم، خواهر عزیزم ک عاشقشم، شاید زیاد تو.سر وکله هم میزنیم یا گاهی با همدیگه تند برخورد میکنیم.ولییی همیشه پشتم بوده و هست


خواهرم رفت آرایشگاه ساعت.8

منم صبحونمو خوردم و رفتم یه دوش.گرفتم ،آهنگ گذاشتم با صدای بلند ومیرقصیدم.:)) لاکمو زدم آماده شدم  حدود ساعتای 11بود ک زنگ زدم خواهرم بیاد با هم بریم پیش عروس^_^

رفتیم آرایشگاه :)  موهاشو رنگ کرده بود ،خیلی خوجِل شده بود فداش شم.:*

همینجوری نشستیم باهم تعریف میکردیم و اونا(آراشگرا) هم کارای خواهرمو انجام میدادن

عروسا یکی یکی آماده میشدن :)  همشون کلی برنامه داشتن برا عروسیشون 

هر کدوم ک آماده میشدن میومدن وسط میرقصیدن با لباس عروسشون :)))

گذشت و گذشت تااا خواهریه منم آماده شد *_*  عروسک.شده بود حیلی ناز شده بود :)

دیگه فیلمبردار اومد و کلی عکس مکس و فیلم ازش گرفت توی آرایشگاه و اونا رفتن :) 

دیگه منو خواهرم موندیم ک آرایش بشیم :)))

طبق معمول دیر آرایش شدیم و موقع ورود عروس دوماد توی تالار نبودیم -_- 

ولی خب آرایشمون خیلی خوب شد منکه خیلی راضی بودم:)))

لباسمم با اینکه توی عکس بد میوفته ولی توی تنم خیلی عالی شده بود ، عاالی شدهههه بود 

همه چی عالی پیش رفت و عروسی تموم شد 

همه چیه عروسیو دوس داشتم فقط یچیزیو دوست نداشتم


حواشی قبل از  عروسی رو دوست نداشتم، کاش ما آدما یکم بیشتر ب اعصابمون مسلط بودیم

کاش بخاطر آدمای بی ارزش خودمونو جلوی عزیزانمون کوچیک نمیکردیم

چند تا از همین مهمونایی ک اینقد مامان جوششونو زد و دعوا راه انداخت ک اگه دعوت نشن منم عروسی نمیام،  کارتو گرفتن و نیومدن عروسی ..هع

مامانم یه فرشتس ،عالیه ،مهربون و دلسوزه عاشقشم نباشه میمیرم و برام خیلی عزیزه ،فقط حیف که  زود از کوره در میره و برا کسایی ارزش قایله ک بی ارزشن،فکر میکنه همه خوبن، درحالی ک اینجور نیس

قرار نیست ما با کسی رو دروایستی داشته باشیم ولی مامان با همه رودروایستی داره


کارای سرِخودِ مامان قبل از عروسی ،تعصبش رو کسایی ک حتی معنیه احترامو نمیفهمن ،باعث شد 150 تا غذا اضافه بیاد ،هر غذایی 30هزار تومنه بجز نوشابه و سالاد و حلوا و شیرینی و میوه اشون 


ینی در واقع مامان با نفهم بازی ای ک در آورد به جیب دومادشو دخترش خسارت زد

چقدر خودشو بخاطر رضا کوچیک کرد ک وااای رضا بااید دعوت بشه ،آخرشم آقا رضا نیومد :/ 


همه چی عالی بود،طبق میلمون ،فقط اگه این موردی ک گفتم وجود نداشت دیگه همه چی فوق العاده میشد


لباسای همه عالی بود :))) مخصوصا لباسای بلند ک خیلی ناز بودن


رقصِ پایانی عروس و دوماد و کولی بازیه منم ک کلا نگم بهتره :)))) اینقد جیغ و کِل و سوت زدم ک حتی یچیزی اونور تر از کولی بازی میشه بهش گفت :))))  هرکی نمیفهمید فکر میکرد من چیزی خوردم که اینقد در حالِ جنب وجوشم :)))


این فیلم بردارا چرا اینقد اینجورین ؟ :)) دهنمونو سرویس کرد از بس گفت اینکارو کنید، اونکارو کنید :))

ولی خیلی زود تموم.شد عروسی ،یکی از علتاشم این بود ک ما دیر اومدیم.:(

تازه یه سوتی دیگم دادم ک کلا افتادم تو فکرش -_- 

رسم ما اینجوریه ک عروس کشون داریم و همه اقوام نزدیک میان تو خونه عروس دوماد میزنن و میرقصن بعد دیگه میرن 


موقع عروس کشون ، دم در یطرف مردا وایستاده بودن زنا هم  یطرف دیگه وایستاده بودن ک عروس دوماد برن تو خونشون تا اونام پشت سرشون برن :)) همینکه عروس دوماد رفتن داخل ،من مثه گاگولا صبر نکردم اول بزرگترا برن.:)) پریدم داحل :)))) خیلی زشت شد :))) دارم خجالت میکشم. کاریشم نمیشه کرد >_<


از همین الان دلم برا خواهرم تنگ شده :) براش آرزوی خوشبختی دارم امیدوارم خیلییییی خوشبخت شه خیلیییی زیاد 


+خدایا شکرت بابت همه چی، هوای خونوادمو داشته باش، هرچی خیر و صلاحمونه رو برامون پیش بیار ، مثل همیشه هوامونو داشته باش 

++خدایا خیلی عزیزی :)



۱۴ نظر

قلمچی خود را چگونه گذراندید:|


امروزدقیقا ده روزمه 

واقعا از یه نوزادِده روزه چه توقعی دارید؟

توقع دارید آپولو هوا کنه؟

همینکه منت گذاشتم رفتم قلمچی و اومدم خودش کلییی جایِ تشکر داره والا:)))


تراز عمومیم 7400

تراز اختصاصیم 6900

تراز کل 7000و خورده ای :)))

هر وقت ب دوستمم میگم ک خوب  نخوندم ترازم بالا میره :))) کلا فکر میکنه من دروغ میگم.ولی خدا شاهده فقط دو زوز بخاطر جهاز رفت، بقیشودیگه خودتون میتونید درک کنید ک وسط شلوغیا و جو عروسی خواهرم درس خوندن چقد مشکله :/

امروز بهم گفت دارم در حقت لطف میکنم ک بلاکت نمیکنم.:))))


۱۸ نظر

نامه ای به خودم

آرام عزیزم سلام

میدانم که در غرور جوانی ات هستی و گهگاهی اشتباهاتی از سر جوانی  انجام میدهی

میدانم که لجباز و زود رنجی, اما بدان که تو همیشه در سن 20 سالگی نخواهی بود, خیلی زود بزرگ تر خواهی شد همانگونه که خیلی زود به 20 سالگی رسیدی

روزهایی را خواهی گذراند که مطابق میل تو اند..و روزهایی هم برخلاف میلت

میدانم که زود رنجی ,اما هرگز اجازه نده که زود رنج بودنت باعث شود عیب و ایراد های افراد را ببینی , ب خودت اجازه ی منفی نگر بودن را نده

چه بسا بسیاری از افراد که بدی هایی دارند ولی همیشه لطفشان شامل حالت بوده

چه بسا لحظه هایی که با ناراحتی ات ناراحت شده اند و با شادی ات خندان

هیچگاه بخاطر دیگری, قلب عزیزانت را نشکن... گاهی در زندگی ات خواهی دید که عزیزانت از هم دلگیر میشوند , گاهی خواهی دید  که لجباز میشوند  اما وظیفه ی تو چیست؟ وظیفته ی تو حفظ لبخندیست که بر لبانت است , گاهی با یک لبخند بسیاری از مشکلات حل میشوند

وظیفه ی تو حساس شدن به مسایل نیست, وظیفه ی تو حل مسایل به بهترین شیوه است

آرامِ عزیز تر از جانم

در دنیایی که ما لحظه ای از آینده خبر نداریم,شکستن قلب هم نوعمان نوعی حماقت است

همیشه در لحظه هایت گونه ای رفتار کن که وجدانت آسوده باشد.. جوری عمل کن که قلبت سنگینی نکند

هیچگاه توقعت را از اطرافیانت بالا نبر , همیشه حد تعادل را انتخاب کن ,گاهی توقعات بیجا موجب دلخوری و کینه های عمیق میشوند

بدان که در این سن شیطنت میکنی ,میخندی ,میرقصی و گاه شدیدا غمگین میشوی ..اما همیشه رفیقی داشته باش که در تک تک لحظه هایت آرامت کندچه کسی بهتر از خــدا؟

مهربانم

نگذار که حواشی زندگی تو را از اصل هدفت دور کنند

حواشی را کارهایی معنا میکنم که مربوط به خودت نیست و مربوط به اطرافیان است

این را بدان که تو میتوانی در آینده برای همسر و فرزندت, همسر و مادری ایده آل باشی  و یا زنی پرحرف که مدام در گیر حواشیست

تصمیم با توست و بدان که تو با رفتارت در این روزها ,زندگی و رفتاتر آینده ات را میسازی

تلاشت را بکن تا برای فرزندت اسوه ی تلاش و انسانیت باشی , نه مادری غرغرو و ناشکر

شکرگزاری را تمرین کن و به فرزندانت بیاموز

هرگز نگذار مشکلات زندگی شادی را از زندگی ات بربایند

همیشه با دیگران جوری رفتار کن که میخواهی با تو رفتار کنند

این را بدان که رفتار دیگران همیشه گونه ای نیست که ما بپسندیم پس صبر کردن را تمرین کن

در آخر از تو میخواهم که برای خانواده ات دختری نمونه و برای همسر و فرزندانت مادری بی نظیر باشی


دوست دارِ تو  آرامِ20 ساله


۴ نظر

پوکر فیس


نویسنده پوکرفیسانه وارد میشود...
پووووف که چقد سخته ننوشتن،و چقدر سخته آدرس عوض کردن در حالی که اسم این وبتو خیلی دوس داری، چقد سخته دنباله یه نام و نشون جدید بگردیو هیچی بجز همین نام و نشونت ب ذهنت نرسه:)

++عاجزانه از عزیزانی ک فکر میکنن من چرت مینویسم، از کسایی ک تا یه پست میذارم سریع کامنتدونی خصوصیمو پر از حرفایی میکنن که در شأن خودشونه ،خواااهش میکنم اینجا رو نخونن...من اعصاب فولادی ندارم ، میبینی اینجا آزارت میده نیا..من نمیتونم وبمو ول کنم -_-

*دیروز رفتیم جهاز خواهرمو چیدیم، از صبح ساعت 8رفتیم ،ساعت 10شب تموم شد 
اولش ک کابینتا و اتاقارو یکم گرد گیری کردیم بعدم ک کلییی وسیله چیدیم،اکثرشم وسایل آشپزخونه بود
نمیدونم چرا نمیتونستم ارتباط برقرار کنم با وسایل آشپزخونه ، کلا حس خوبی ب ازدواج ندارم :دی 
من آدمی نیستم ک بتونم نصف خودمو فدای یکی دیگه کنم ، برام قابل هضم نیست :) 
امروز کلِ بدنم درد میکرد و بقولا بسته بود،از بس این مدت بی تحرک بودم ،دیروز یکم ک کار کردم بدن درد گرفتم
واقعا همه جام درد میکنه،انگار یکی با تریلی از روم رد شده :|  :))
*اگه بگم یذره حال و هوای عید و دید و باز دیدشو ندارم باورتون میشه؟ 
استرس این کنکور لعنتیو دارم ، شبا فقط خوابه آشفته میبینم، همش خواب میبینم سرجلسه کنکورم هیچی بلد نیسنم و وقت تموم شده ،پووف 
**راستشوبخواید بدجوری هدفمو گم کردم ، توقعمو آوردم پایین، دارم احساسی فکر میکنم، خیلیم احساسی
از احساسی فکر کردن بدم میاد، خیلی جاها بخاطر احساسی و غیرمنطقی فکر کزدنم ضربه خوردم...ولی کو کسی ک آدم بشه؟ 

***مشاورِ  پارسالم گیرداده ک بیا حیفته ،بیا این مدتو بهت برنامه بدم ک مطمعن شیم قبولی، حرفش درسته ولی من آدمی نیستم ک بتونم بشینم یکی بهم دستور العمل بده ، پارسالم فقط پول ریختم دور، چون حتی یبارم ب حرفش گوش ندادم، اصن نمیتونم ب برنامه ای عمل کنم ک ندونم پشتش و بعدش چه فکرایی هست،مثلا ترجیح میدم برنامه ک برا یه هفته ام مینویسم بدونم قراره تا آخر ماه چیکار کنم و چیو بخونم ولی با مشاور این برام مقدور نیست، چون خودش برنامه میده و اصن نمیدونی قراره چی بشه:/
هرچیم بهش میگم نمیخام و کلی بهونه میارم ول کن نیست:/ منم یکاری کردم ک میدونم خیلی بی ادبی و بی شعوریه کارم ،ولی خب چاره ی دیگه ای نداشتم-_- گوشیمو خاموش کردم، تلگرامم پاک کردم ک اصن پیاماشو نبینم :/ 
هیچ راه حلی ب ذهنم نرسید جز فرار -_-
شما بودید چیکار میکردید؟! یکمم رودروایستی دارم باهاش-_-

****کاش زمان بر میگشت عقب ،خیلییی عقب، کاش...
بعضی وقتا میشه جبران کرد و آینده رو قشنگ ساخت
ولی حسرت هیچیم ک نخوری،حسرت سن و سالتو میخوری:(  میبینی بزرگ شدی ولی دیگه توی هیچ مقطعی رشد نداشتی، میبینی فقط بزرگ شدی ولی همون فکر و ذهنِ کوچیکه دوران بچگیتو داری

******یه اخلاق بدی ک دارم اینه اینقد دلسوزم ک سریع یکی میتونه با مظلوم نشون دادن خودش ،گولم بزنه
هزااار بار بخاطر خواهرم توی روی مامان وایستادم ک یوقت مامان باهاش دعوا نکنه ک ناراحت بشه،ولی کو چشم و رو؟  دریغ از یه تشکر خشک و خالی :(
تنها کسی ک آخرش عذاب وجدانه بد حرف زدن با مامانو میگیره منم   ( قضاوت در مورد این تیکه از پست ممنوع:) مرسی ک قضاوت نمیکنید)
*******خدایا یکم هوایِ حال خوب کن میخوام، مرسی

**عید داره میاد ولی ما حتی خونه تکونیم نکردیم، واقعا درگیر عروسی هستیم
صد تا رژلب امتحان کردم ک ببینم چه رنگایی بهم نمیاد ک توی آرایشگاه حواسم باشه بگم اون رنگارو نزنن برام:)))

یه لباس خریدم برا عروسی ولی توی عکس قشنگ نمیشه ، حس میکنم باید برم یکی دیگه بخرم:/ 
اینقدری این روزا توو فکر عروسیم، توو فکر درسم نیستم و این واقعا تاسف آوره و نشون دهنده ی بی شعوریمه -_- 

*****خدایا عقل و شعورم آرزوست :)




۵ نظر

دیگر...

همیشه توان این را داشته باش
تا از کسی یا چیزی که آزارت میدهد
به راحتی دل بکنی ...

لوئیس بورخس
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان