جاده ی آرامش

من از شلاقِ افکار تهی بر خویش میترسم...

حقیقت

راس میگفت

من زیادی خوش خیالم...


هرچی ک میگفت راست بود...

پنجشنبه ۱۸ آبان ۹۶ , ۰۷:۳۵ آقای سر به هوا(o_0)
:/
:)
اصلا ،،،،،،،تو خاله جون آرام هستی و شیطون و با هوش و موفق میشی:)


ممنون خاله جونم،لطف داری ب من:)
منم زیادی خوش خیالم! =(
چه بد :(
جمعه ۱۹ آبان ۹۶ , ۲۲:۱۳ من و کنکور تجربی
دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت .

اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .

اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید

آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "

او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .

اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود .

شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .

خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود .

اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد .

این چیزی بود که او نمی دانست .

دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت :

خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .

و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد .

زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید .

زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد

و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند .

بی بند و بی تیر و بی کمان .

و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ،

معنی دانه و کاشتن و شکیبایی را فهمید .

پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت...
سلام دوست عزیز
 کامنتت حال خوب کن بود 
حالم خیلی بهتر شد:)
ممنونم واقعا:)
با عرض سلام
خوش خیالی که خوبه.
خوش بگذرون و به حرف دیگران اهمیت نده بجز دوستدارانت.
با آرزوی بهترینها...یاعلی
سلام آقا غلامرضا خوش اومدید
خوش خیالی خوبه ولی ن تاجایی ک بخواد روی آینده و تصمیماتت اثر بذاره :( 

ممنون 
در پناه حق باشید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی ست


در این دنیا که حتی ابر نمی‌گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها


گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم


رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند


شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
______________________
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی های عزیز

https://goo.gl/pJEAfD
Designed By Erfan Powered by Bayan