جاده ی آرامش

من از شلاقِ افکار تهی بر خویش میترسم...

کاش از سوختنم معجزه حاصل بشود...

باورت میشود که این غم وغصه ی لعنتی امانم را بریده است؟

نمیدانم مقصر کیست؟

مقصر منم ؟من جوانی که پا ب پای فرهنگ و جامعه تا بحال پیش امده ام

منی که با کم و کاست جامعه ی کوچک و شهرم ساخته ام؟

یا مقصر آن شکمْ برامده ی مفت خوریست که صدای هیچ یک از استعدادها را نشنید

صدای هیچ یک از نیازمندان را هم

در اطرافش هیچ مظلومی را ندید جز همان شکم هایی که برایشان حکم میز داشتند

هرچه میزشان بزرگتر ..زندگی در رفاه بیشتر  و استعدادهای نداشته ی فرزندانشان  شکوفاتر


دیریست که سوختیم پای اشتباه پدران و پدربزرگانمان

اشتباهی که نه تنها وضع را بهتر نکرد

بلکه حلقه را تنگ تر و عمق خنجر فرو رفته در قلب هایمان را بیشتر و بیشتر کرد


کاش من هم دخترک متولد تهران بودم ..همانکه شکم پدرش پنج دقیقه زودتر از خودِپدرش از در وارد میشود

همان پشت میزنشان مرفه

همان کسانی که بقول خودشان با بالانشینان در ارتباط اند


کاش من هم در دوره پدربزرگ و پدرش به دنیا امده بودم

شاید انموقع از استعدادهایم بویی نمیبردم، انگاه دیگر غصه نمیخوردم که ای کاش دخترِ خان بودم

یا حداقلش کاش جایی ب دنیا می امدم که امکان شکوفایی استعدادهایم بود


نمیدانی

نمیدانی که چقدرررر زجر دهنده است که توانایی کاری را داشته باشی ولی امکان انجامش را نه

نمیدانی...باور کن اگر همدرد من نیستی نمیدانی، که چقدر سخت است دیدن بی استعدادهایی که با زور پول نخبه شناخته شدند و درکنارش دیدن استعدادهایی که بدون شناخته شدن به گور میروند

نمیدانی که دیدن بی عدالتی چقدر زجراور و اذیت کنندست


منکه نمیدانم

اما شاید تو بدانی مقصر کیست

شاید بدانی که چقدر سخت است بی کفایت بودن بزرگانی که بر تو حکومت میکنند

منکه نمیدانم

اما  شاید تو بدانی و دم نزنی...

جمعه ۱۳ بهمن ۹۶ , ۲۲:۰۶ شارمین امیریان
منم می دونم چه قدر سخته... =( 
خیلی سخته خیلی... (چند قطره اشک)
ته پست ادم میاد نفس عمیق بکشه , نمیشه! تو سینه میمونه :-\
ببخشید لیموجانم :(
بوس
آه ای آرام دهانم دوختی…
با تک تک سلول هام درک میکنم خط به خط این نوشته رو…
و خیلی زیبا نوشته بودی:)
چقدر زجردهندس دیدن کسایی با شرایط مشابه بوف جان:(
کاش وقتی اینارو مینوشتم،هیچکس همزاد پنداری نمیکرد:((

شما زیبا خوندی عزیزم:)
متاسفانه خیلی از استعدادها در شرف نابودین… و خب ما هم نمیتونیم کاری از پیش ببریم:(
دقیقا 
متاااسفانه:(((
آرام آرام آرام... داری حرف دل مارو میزنی دختر...
بمیرم برا صدای مظلومایی ک ب گوش هیچ مسوولی نمیرسه:(
خدا نکنه دختر... :'(
:(
دمم بزنیم صدامونو خفه می کنن خواهر... 
:-(
:(((
درک میکنم.
خیلی ها رو دیدم و خودم هم دیدم ولی تو تلاش کن :) مطمئن باش تو با تلاش خودت میتونی!!!!
فقط سختیش بیشتره ،،،
اوهوم درسته:)
موفق باشی خاله جان
حالا مونده تا چیزها ببینی...
متاسفم ...
اما مطمئنم تو راهی پیدا میکنی....
....

ممنون مریم جون

+راستی مریم جان تسلیت عرض میکنم،ببخشید نتونستم وبت کامنت بذارم اخه وبگردی نمیکنم ینی وقت نمیکنم
از سحر و فاطمه شنیدم مادربزرگتون فوت شدن،خدا رحمتشون کنه
غم اخرتون باشه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

من کیستم از خویش به تنگ آمده ای
دیوانه ٔ با خرد به جنگ آمده ای

دوشینه به کوی یار از رشکم کشت
نالیدن پای دل به سنگ آمده ای
______________________
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی های عزیز

https://goo.gl/pJEAfD
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan