جاده ی آرامش

من از شلاقِ افکار تهی بر خویش میترسم...

شانس:))))

یه حسینیه نزدیک خونمه هر شب شام میدن 

امشب قبل از اینکه برم اونجا داشتم برنامه ریزی میکردم ک تا اخر محرم نیازی نیس دیگه ناهار درست کنم 😂😂😂

یهو زن صاب خونم گفت فردا اخرین شبه دیگه 😂😂😂

منو میگید؟ وا رفتم😂😂😂😂


چه ضد حالی:D
😂😂😂
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

من کیستم از خویش به تنگ آمده ای
دیوانه ٔ با خرد به جنگ آمده ای

دوشینه به کوی یار از رشکم کشت
نالیدن پای دل به سنگ آمده ای
______________________
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی های عزیز

https://goo.gl/pJEAfD
Designed By Erfan Powered by Bayan