جاده ی آرامش

من از شلاقِ افکار تهی بر خویش میترسم...

صابخونه

صابخونم ادم خوبیه خیلیم هوامو دارن کلا خونواده ی خوب و مهربونین 

اما یکم رو مخمن حس میکنم تا یکم بهشون رو میدم یا مهربون رفتار میکنم میخوان سوار سر ادم بشن یا اینکه دیگه همش میچسبن بهت 😑

خب منم حال و حوصله ی این رفتارا رو ندارم😑😑😑


بقول "مهربون" باید برخورد کنم باهاشون و اگه جایی رفتارشون مورد پسندم نبود بگم فلانی من خوشم نمیاد اینجور میکنی 🤷‍♀️

بالاخره باید بفهمن اینجور فک میکنن من خوشم میاد 🤷‍♀️



ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

من کیستم از خویش به تنگ آمده ای
دیوانه ٔ با خرد به جنگ آمده ای

دوشینه به کوی یار از رشکم کشت
نالیدن پای دل به سنگ آمده ای
______________________
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی های عزیز

https://goo.gl/pJEAfD
Designed By Erfan Powered by Bayan